ما بچه که بودیم خیلی لوس و بیمزه بودیم. یکی از ما پشت بلیت اتوبوس رو چسب می زد و ظهر که از مدرسه بر می گشتیم خونه، چند نفری بلیت رو می دادیم دست کمک راننده و اون هم هی زور می زد که همه رو با هم پاره کنه و نمی تونست و ما به اش می خندیدیم.
ما حتی ایستگاه های وسط راه ادای پیاده شدن و دم پله رفتن رو در می اوردیم تا فلان پسره گول بخوره و پایین بره و تا بگرده دنبال هدف مورد نظر، اتوبوس رفته باشه و ما از خنده مرده باشیم و اون وسط چند تا خانم جا افتاده یه جوری نگاه کنن و نچ نچ کنن و در مورد فضائل اخلاقی که زمان نوجوونی به اش آراسته بودن برای هم لاف بزنن.
ما انقدر بی مزه بودیم که وقتی در مورد بازیگرای فلان مجموعه طنز که غنیمت بود اون موقع، حرف می زدیم یکی از ما بگه اونا صورتا شون از ما تمیز تره و بخندیم و فکر کنیم عجب تابوای رو شکوندیم اینو گفتیم و بزرگ شدیم احتمالا
ما حتی دانشگاه هم که رفتیم هم همین بی نمکی و بی مزگی رو با خودمون بردیم و تا یه هفته بعد روی تریبون و میز تمام استادا نوشتیم استاد دونی و جا استادی
حتی ساعت کلاس رو یه ربع 10 دقیقه ای می کشیدیم جلو و بابت این فتح کوچیک خوشحال می شدیم. بی خبر از خیلی چیزایی که توی دانشگاه، مثل استاد خوب حق ما بوده و اصلا در سیستم تعریف نشده است...
یه بار هم که استاد "جزوه خوان" میکروب شناسی 2 دقیقه از کلاس رفت بیرون و ما چند برگه از جزوه هاشو جا به جا کردیم و مردیم تا استاد گفت که کاری براش پیش اومده و سرش درد می کنه و کلاس رو تمام کرد و بعد خندیدیم با خیال راحت
مای بیمزه حتی بعد از تمام شدن درس، سال اول یه جا کار می کردیم که یه خاله خان باجی فضول داشت که به سر در اوردن از زندگی همه و کلا فضای خصوصی تر افراد علاقه داشت و یه بار خیلی جدی رفتیم گفتیم خانم فلانی ما یه سوال "جنسی" از شما داریم...
از ضد حالی که قرار بود بخوره و از سن و سالش خجالت کشیده بودیم و سرخ شدیم. بازی خیلی زیر پوستی به نظر می اومد و طرف فکر می کرد جدیه قضیه... همینطوری هم سرمون رو پایین انداخته بودیم و دست بردم طرف آستین مانتوش و پرسیدیم "جنس" مانتوی شما چیه؟
.
.
.
بچه که بودیم و به ترک دیوار و به دم کنده گربه که می خندیدیم و کلا آدم بیمزه ای بودیم که هیچ، دانشگاه هم که هیچ تا همین 2-3 سال پیش هم همینجوری بی نمک بودیم، حتی شاید تا یک سال پیش و 6 ماه پیش...
اون دوره بی نمکی و لوس بودن داره لگاریتمی تمام می شه.
اینطوری شده که اگه یه روز اتفاقی سوار یه اتوبوس ساعت تعطیلی یه مدرسه راهنمایی یا دبیرستان شدیم و با اون همه شر و شور و هرهر و کرکر بچه مدرسه ای ها، حس می کنیم از اصحاب کهف هستیم و الانه که بلیت رو می دیم به کمک راننده و همه دورمون جمع می شن و ...
.
.
.
جمعی از متولدین اوایل دهه 60
ما حتی ایستگاه های وسط راه ادای پیاده شدن و دم پله رفتن رو در می اوردیم تا فلان پسره گول بخوره و پایین بره و تا بگرده دنبال هدف مورد نظر، اتوبوس رفته باشه و ما از خنده مرده باشیم و اون وسط چند تا خانم جا افتاده یه جوری نگاه کنن و نچ نچ کنن و در مورد فضائل اخلاقی که زمان نوجوونی به اش آراسته بودن برای هم لاف بزنن.
ما انقدر بی مزه بودیم که وقتی در مورد بازیگرای فلان مجموعه طنز که غنیمت بود اون موقع، حرف می زدیم یکی از ما بگه اونا صورتا شون از ما تمیز تره و بخندیم و فکر کنیم عجب تابوای رو شکوندیم اینو گفتیم و بزرگ شدیم احتمالا
ما حتی دانشگاه هم که رفتیم هم همین بی نمکی و بی مزگی رو با خودمون بردیم و تا یه هفته بعد روی تریبون و میز تمام استادا نوشتیم استاد دونی و جا استادی
حتی ساعت کلاس رو یه ربع 10 دقیقه ای می کشیدیم جلو و بابت این فتح کوچیک خوشحال می شدیم. بی خبر از خیلی چیزایی که توی دانشگاه، مثل استاد خوب حق ما بوده و اصلا در سیستم تعریف نشده است...
یه بار هم که استاد "جزوه خوان" میکروب شناسی 2 دقیقه از کلاس رفت بیرون و ما چند برگه از جزوه هاشو جا به جا کردیم و مردیم تا استاد گفت که کاری براش پیش اومده و سرش درد می کنه و کلاس رو تمام کرد و بعد خندیدیم با خیال راحت
مای بیمزه حتی بعد از تمام شدن درس، سال اول یه جا کار می کردیم که یه خاله خان باجی فضول داشت که به سر در اوردن از زندگی همه و کلا فضای خصوصی تر افراد علاقه داشت و یه بار خیلی جدی رفتیم گفتیم خانم فلانی ما یه سوال "جنسی" از شما داریم...
از ضد حالی که قرار بود بخوره و از سن و سالش خجالت کشیده بودیم و سرخ شدیم. بازی خیلی زیر پوستی به نظر می اومد و طرف فکر می کرد جدیه قضیه... همینطوری هم سرمون رو پایین انداخته بودیم و دست بردم طرف آستین مانتوش و پرسیدیم "جنس" مانتوی شما چیه؟
.
.
.
بچه که بودیم و به ترک دیوار و به دم کنده گربه که می خندیدیم و کلا آدم بیمزه ای بودیم که هیچ، دانشگاه هم که هیچ تا همین 2-3 سال پیش هم همینجوری بی نمک بودیم، حتی شاید تا یک سال پیش و 6 ماه پیش...
اون دوره بی نمکی و لوس بودن داره لگاریتمی تمام می شه.
اینطوری شده که اگه یه روز اتفاقی سوار یه اتوبوس ساعت تعطیلی یه مدرسه راهنمایی یا دبیرستان شدیم و با اون همه شر و شور و هرهر و کرکر بچه مدرسه ای ها، حس می کنیم از اصحاب کهف هستیم و الانه که بلیت رو می دیم به کمک راننده و همه دورمون جمع می شن و ...
.
.
.
جمعی از متولدین اوایل دهه 60








