‏نمایش پست‌ها با برچسب ordinary life. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ordinary life. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

موش و ماز


ارتباط موش ها و مازها احتمالا برای همه آشناست.
پارسال- چه زود سال 87 شد پارسال!- سال موش بود. اینو دیروز که داشتم تقویم جدید رو نگاه می کردم کشف کردم!
با کشف این مهم (!) این اومد توی ذهنم که 87 برای من مثل یه ماز سخت بود و از اون جایی آغاز و پایان سختی ها قرار نیست با هیچ تقویمی هماهنگ باشند، هنوز این ماز من تمام نشده...
شاید اگر موش بودم دیواره های ماز رو می جویدم دیگه...!

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

پیش بینی وضع هوا در سه سوت، تضمینی

اینجا، یا هوا آفتابی آفتابی هست یا گرفته. گرفتگی هوا در یکی دو سال اخیر، دلیلی به جز ابر و بارون داره و اون هم به قول گزارشگر های هوا شناسی "پدیده گرد و غبار" هست که تقریبا پیش بینی هر روز و همیشه ما شده...

ولی بدون دسترسی قبلی به اخبار آب وهوا، چه از تلویزیون و یا اینترنت، پیش بینی اینکه امروز که هوا آفتابی نیست تا چند ساعت باز گرد و خاک داریم یا شاید بارون بباره کار هر کسی نیست...


وقتی قراره باز خاک بباره ، با اینکه آبی آسمون دیده نمی شه ولی نمی شه به خورشید نگاه کرد. نفس که می کشی زبری خاک رو می فهمی...


و از همه مهم ترصدای همهمه و هیاهوی گنجشک هاست که مثل همیشه است.



...


ولی اگر قرار باشه بارونی بباره با خیال راحت می شه به آسمون نگاه کرد. آفتاب کمی دست از سر ما برداشته و ابرهای تیره چتر و چادر ما شدند!

و کمی قبل از بارون گنجشک های خونه به طرز باور نکردنی و نگران کننده ای آروم و ساکت هستند و هوایی که به صورتت می خوره خنک و مهربونه!


پیش بینی " بارون" دیروز هم درست از آب در اومد و من روکه تازگی ها این نظریه رو ارائه داده بودم و همین چند قطره بارون- که کاش کمی بیشتر ادامه داشت- روسفید کرد...

هرچند متهم شدم که شاید زلزله رو هم بتونم پیش بینی کنم! همیشه همینطوری بوده! با جنبش های علمی و اصیل این طوری برخورد شده!

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

فکر های تازه

چطوره یک کار دیگه بکنم؟
نظرتون چیه که وقتی یکی اومد پیش من، به خاطر وزن 90کیلوییش(با قد زیر 160) که مشکل زانو درد و کمر درد هم داره و در سیکل معیوب کم تحرکی و چاقی گیر افتاده براش قرص L- کارنیتین ایرانی بنویسم؟ اونم 200 تا؟
من چی کار کنم که برای افراد فعال جواب می ده؟ چرا یه مدلش رو نساختن که برای افراد بی تحرک باشه؟
اصلا چطوره برای همه بنویسم؟
چطوره یه تراکت پخش کنم که "رژیم اختصاصی برای کوچکی شکم به خصوص لایه پایینی"؟ همون طبقه پایینی که به رژیم و ورزش مقاوم هست و حتی در سرطان های پیشرفته که فرد درصد قابل توجهی از وزنش رو از دست می ده هنوز سر جاش می مونه و از بین نمی ره کامل کامل؟
چطوره رژیم های عجیب و غریب بنویسم؟ مثلا قبل از صبحانه اگه زمستون بود 2قاشق غذا خوری آب لیمو ترش تازه و اگه تابستون بود آب نارنج تازه...
صبحانه: 5/45 گرم پنیر چدار با یک عدد کلم قمری پخته یا 6 تا ساقه مارچوبه...
یا اصلا چطوره برنامه غذایی و کار و زندگی ملت رو یه جوری بپیچونم که وسط کار یه هویج پخته ای، قارچ خامی چیزی بخورند و به همه با افتخار توضیح بدن فلانی برامون "رژیم" نوشته و کلی انرژی مثبت بگیرن از اینکه بقیه نگاهشون کردن؟
کی گفته رژیم خوب باید "حتما" غیر تهاجمی باشه، اگر بتونه باورهای نادرست رو کمی کمتر کنه هنر کرده...
مهم اینه که مامان تپل واسه عید و مهمونی فوری 20 کیلو کم کنه، دیگه چی کار داری هنوز شام، پلوو سرخ کردنی می ده به بچه اش ومدام براش چیپس و پیتزا و ... می خره؟
اصلا چرا فکر می کنی که باید از پایه برای سلامت و تغییر "شیوه زندگی" پر از اشکال مردم هزینه کرد؟ مگر سری رو که درد نمی کنه دستمال می بندند؟
چطوره از این بساط های تعیین جنسیت جنین با تغذیه راه بندازم ؟
یا درمان آکنه با تغذیه؟
چطوره که فکر کنم پیاز انسولین طبیعی هست، پوست مرغ خوبه، حنظله قند خون رو میاره پایین و داروی همه دردها و بیماری ها در دل طبیعت هست و کافی ما چند پر گل بچینیم و خشک کنیم و پودر کنیم و دم کنیم و بخوریم... ما نشد دکتر فلانی توی ماهواره که هست...
روغن مایع گیاهی بدون کلسترول یه جور روغن رژیمی هست که تو فروشگاه غدای رژیمی انجمن دیابت یافت می شود و عسل زنبوری که حوالی دشت های گل شبدر یا... پرواز کرده داروی دیابت هست وترشی سیر هم درمان روماتیسم و پوکی استخوان ...
چطوره دستور پخت غذا هم بدم؟
چطوره برای کلاس کار یه گلوکومتر داشته باشم و هرکی اومد با لنست اول یه سک بدم و قندش رو اندازه بگیرم؟ به من چه که قند خون رو ناشتا اندازه می گیرن و اصلا اندازه گیریش به من ربطی نداره؟
یا چطوره دور سینه و دور ران و دور بازو و دور گردن و دور انگشت و بلندی سر شانه و بلندی دامن رو اندازه بگیرم؟ ممکنه الان شاخص نباشن ولی بعدا که علم پیشرفت کرد ممکنه مثل WHR شاخص بشن...
من که گفته بودم باید برم...
وقتی که خیلی از این کارها و اعتقادات مربوط به پزشک های بلای یه جای دور هست...
نه که اینجا اینجوری باشه... نه بابا...

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

ولنتاین، کادو، شکلات، جوانان و چالش های روبرو

من اینجور موقع ها چشام از دیدن قیافه خوشحال بعضی ها گرد می شه!

می گه مامان دوستم رفته بوتاکس زده به صورتش، اخم ابروش باز شده و فلان شده... یه جوری میگه اینو که نه اینکه انگار خودش کشف کرده بوتاکس چه خاصیتی داره، انگار به جای کلستریدیوم بوتولینیوم خودش بوتولین تولید کرده!

باشه باشه... ولی اگه قابل بدونی من هم چند سال پیش دویست صفحه از اینترنت و این ور و اونور پیدا کردم در مورد بوتاکس و ترجمه کردم و مرتب کردم و دادم به استاد میکروبیولوژی به جای امتحان! تازه انگار به درد میگرن هم می خورد... مامان اون یکی دوستت میگرن نداره؟ فقط دیگه اینجوری نگاه نکن! دیدی زدم زیر خنده!

اون یکی هم اومده در مورد اینکه ولنتاین چیه و باید خرس کادو بدند و شکلات و قلب، برام با اشتیاق حرف می زنه!

ببین! من دوست ندارم ولنتاین رو... یعنی بی تفاوتم راستش... از همون 13-12 سالگی که بعضی شبا رادیو آمریکا گوش می دادم و ترانه آخر برنامه رو ضبط می کردم و یه بار گفت که فردا 14 فوریه همچین روزی هست.
خب فکر می کردم که این چه ربطی به ما می تونه داشته باشه؟
تا آخر این هفته چشمتون به فانتزی فروشی ها باشه که در حال انفجار هستند!

-کاپیتان به اندازه کافی این پست ویرگول داشت؟؟؟!!! ،،،،،،،

-کاش اون نوار کاست ها رو دوباره پیدا کنم... تو دختر شاه پریونی... پرنده آشیونت کاشکی باشم... kante kian شاهین و سپهر...


۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

ماه درخشان تر!

برادرجان جونیورعزیز و البته دیگه مهندس، که امسال یه جای دور از اینجا هستی که فرقی نداره که یه جای خوب هستی فقط می دونم اینجا نیستی و شب امتحانت هست و داری فرمول و ... می خونی، می دونم چه حالی داری، حتما دیگه مثل هر سال فرصت نداشتی فکر کنی که قراره هر کدوم ما چی بت کادو بده و نذاری یادمون بره که تولدت هست، تولدت مبارک و من هم ماه امشب، که درخشان تر و نزدیک تر از هر شب هست، رو تقدیمت می کنم! با عشق البته!
دلیل این نزدیک تر بودن و درخشان تر بودن هم حتما تولد تو بوده نه اینکه مدار گردش ماه دور زمین دایره کامل نیست و این حرف ها ...!

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

اندر فواید تغذیه چی بودن...

فقط یک تغذیه ای می تونه بدتر از خود مدیترانه ای ها بره تو کار "رژیم مدیترانه ای" بس که سالم و منطبق با درس هایی هست که خونده و مردمش از همه مردم دنیا سالم ترند...

فقط یک تغذیه ای یک قاشق سالاد الویه رو با کلی سالاد کاهو و کلم قاطی می کنه تا حالا که داره مزه توپ سالاد الویه پر کالری رو می فهمه مقادیر زیادی فیبر بی کالری هم بخوره، این به اون در...

فقط یک تغذیه ای با شیرینی و شکلات هایی که توی روز های عید و میلاد توی خونه ها زیاد پیدا می شه برای بچه ها ماهی و پرنده درست میکنه بلکه یاد بگیرند اینا همش برای خوردن نیست تا شاید یکی کمتر بخورند...


فقط یک تغذیه ای می تونه ناگهانی با پاس کردن چند واحد و بازدید از چند کارخونه فراورده های گوشتی از عشقش به ژامبون و کالباس دودی دست بکشه...

اونی که عدسی رو به لازانیا ترجیح می ده اگه پدر بزرگ و مادر بزرگتون نبود حتما یک تغذیه ای هست...

فقط یک تغذیه ای وقتی سبد خرید پر از سوسیس و کالباس و بیسکویت و آبمیوه مردم رو توی فروشگاهها می بینه به حالشون تاسف می خوره...

اگر دیدید یکی برای بچه زلزله مهمونشون که یک جا بند نمی شه یک سیب رو چند تا برش افقی داد و برش ها رو از هم جدا کرد بعد به بچه گفت بلدی سیب رو از اول بسازی؟ بدونید تغذیه خونده(بسته به سن بچه می شه 2-1 برش عمودی هم اضافه کرد یا برای همون بچه level رو بالا برد تا بیشتر یه جا بشینه، با توجه به زمان و حرکات دست بچه می شه تخمینی از هوش "آزمودنی"! هم به دست آورد!)...


فقط یک تغذیه ای برای اینکه سر کلاس تغذیه انجمن دیابت، برای دیابتی ها الکی نسخه نپیچیده باشه که قند و شکر مزخرف هست ، دیگه خودش قند و شکر ومربا و شیرینی نمی خوره...

ولی همون تغذیه ای وقتی بوی ذرت مکزیکی رو توی خیابون می فهمه قیافه همه عزیزانش یادش می ره و دعا می کنه خدایا منو از جلوی این یکی هم به سلامت رد کن. تازه به ذرت فروش ها هم یاد می ده که پودر سیر اضافه کنند و سس فلان طور باشه...

همون تغذیه ای با دیدن پفک و مانچی و کرانچی و چیپس پیاز و جعفری دست و دلش می لرزه و برای اینکه وجدانش درد نگیره گاهی اونا رو با ماست می خوره که از ورای این همه روغن و رنگ مصنوعی و نمک و نگهدارنده مثلا کلسیم هم دریافت کرده باشه...

ولی این تغذیه ای نمودار تغییرات وزنش سینوسی هست...

همون تغذیه ای با فهمیدن بوی عدس پلوی مامانش ضمن خوشحالی، عزا هم می گیره که باز هم overload...

همون تغذیه ای با هیچ منطق و یاد آوری اندیکس گلیسمی و اضافه وزن از رانی انبه نمی گذره ...

این تغذیه ای از شکلات هم نمی گذره و از قهوه و بستنی قهوه و سایر مشتقات وابسته هم ، چون متیل گزانتین دارند اینا و این تغذیه ای فکر می کنه این دوست داشتن با آگاهی و شناخت هست و با بقیه که از وجود متیل گزانتین بی اطلاعند باید یه فرقی داشته باشه. اونا که نمی دونند چقدر مسیر متابولیسمش سخته و چقدر آنزیم و...

خلاصه فقط life style یک تغذیه ای می تونه اینطوری باشه.

و وقتی تو یه جمع همه نشستند و در زمینه کاری خودشون دارند آمارهای هوش ربایی می دن در مورد مصرف آب و برق و گاز و بنزین و جراحی بینی و نفوذ کم اینترنت و این همه مشکل و ... که کلا اول هستیم چه از اول چه از آخر، می تونم تا صبح از این آمارها بدم در مورد تغذیه ایرانی ها و سن سکته قلبی که به 35 سال رسیده و قدی که داره سال به سال کوتاه تر می شه و کم تحرکی و بالا رفتن اپیدمیک شیوع سرطان تا 20 سال دیگه و شایع ترین علت نابینایی در ایران که دیابت کنترل نشده است و... و اینکه نمی گن تو لالی!

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

بحران غذا در مصر

ظاهرا مصر دچار "بحران غذا" شده و شاید هم "بحران مالی". البته علما پیش بینی کردند که 7 سال آینده این اتفاق خواهد افتاد.
و هم اکنون در حال انجام اقدامات مقتضی برای مقابله با بحران غذا هستند.
همه این ها رو من خودم شنیدم از تلویزیون و مثل اینکه فردی به نام "یوزارسیف" در راس مدیریت بحران قرار داده شده و طرحی به نام "طرح تحول اقتصادی" رو می خواد پیاده کنه ...

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

باران، جوانان و چالش های روبه رو!

هر اتفاقی بیافته، هر چی بشه حتی عوض شدن برگ های تقویم اینجا آخرش همیشه مرداد است که است...
هزار بار هوا ابری و بارونی می شه، دم می شه، هوایی می شیم ولی خبری از یه بارون درست حسابی نیست که نیست.
این روزا حتی دیگه مثل قبل به "رمانس" بارون فکر نمی کنم. فکر می کنم که اگه بارون نشه چی می شه... کم آبی، خشکسالی...

دیگه از این همه روزای آفتابی خسته شدم و کاش یک کم مدل آب و هوا عوض می شد... من ژاکت می خوام، کاپشن گرم می خوام، شیشه مه گرفته می خوام، یخما می خوام...
می خوام که بارون بیاد و بعد تمام دستفروشای خیابون امام و نادری چترهای بی بار مصرف چینی بفروشند و همه هم تند و تند بخرند و ما هم بخندیم!
دلم می خواد یه بچه دبستانی رو ببینم که چتر رنگی رنگیشو باز کرده و کلی تو چشماش خوشحالی هست...!
دلم می خواد یه بار زیر بارون بمونم و وقتی می رسم خونه برم جلوی بخاری بشینم...
فقط می خوام که ظهرها که برمی گردم خونه آفتاب چشمم رو کور نکنه و نپزم...
یه ماه دیگه پاییز تموم می شه...
یکی دوشب مونده به یلدا پارسال یادش بخیر... که من هی داشتم تلفنی به اشنایدر توضیح می دادم اینجا هوا خیلی خوبه، وری نایس! کم مونده بریم 13 به در... و اون هی می گفت برو تو خونه هوا وری کلد...

همه اینا به خاطر این بود که دیروز بعد از اون همه ابر فقط 2 دقیقه بارون اومد و تصورم این بود که دیشب باید اون همه ابر بارون می شد و نشد و من لجم گرفت...

۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

روزهای تصمیم کبری

روزای بارونی بدرد این هم می خوره که کتابمون رو گم کنیم و وقتی که بعد از کلی گشتن اونو زیر درخت پیدا کردیم یه تصمیم مهم تو زندگیمون بگیریم!

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

اینجا همیشه جمعه است

اگه قرار باشه اسم این وبلاگ تغییر کنه، " اینجا همیشه جمعه است " رو انتخاب می کردم.
هر کاری کنی سنگینی ساعت های آخر روزای تعطیل رو( که کم هم نیستند) نمی شه کاری کرد...

۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

تغییرات آب یا هوا یا چی؟

یک ماه بیشتر هست که قرار شد به بهانه روز جهانی غذا از طرف مرکز پزشکی ما برای خانواده کارکنان یه سازمان که مهمترین نهاد در مدیریت آب و انرژی استان هست برنامه ای با محوریت تغذیه و سلامت بر گزار بشه. البته با یه کنفرانس در مورد بحران غذای امسال برای کارکنان.

یکی از برنامه ها نصب پوستر روز جهانی بر بیل بورد این سازمان بود. چند روز پیش من CD پوستر رو که فارسی کرده بودم به آقای مدیریت محترم مرکزپزشکی دادم.

وقتی پوستر رو دید اخماش تو هم رفت و گفت این چیه کشیدی؟ نه قشنگه نه پیامی داره... تغییرات آب و هوا یعنی چی؟

کمی طول کشید تا توضیحات من در مورد این که اینو من نکشیدم (!) بلکه فائو منتشر کرده موثر واقع شد...


]دفتر مدیر روابط عمومی سازمان [

آقای مدیریت محترم مرکز: خانم فلانی در کلینیک تغذیه مرکز پزشکی هستند و قرار شده به مناسبت روز جهانی غذا برنامه داشته باشیم. این پوستر روز جهانی غذاست در مورد تغییرات آب و هوایی... البته تغییرات هواش به ما ربط نداره ولی تغییرات آب مربوط می شه به ما و جدیدا آب اهواز... !

آقای مدیریت روابط عمومی سازمان: بله البته ما دوست داریم همه چیز رو به هم ربط بدیم...(کمی خوشحال شدم، مثل اینکه این می فهمید)... اتفاقا ما امسال خشکسالی و کم آبی بدی داشتیم. بازده نیروگاه های ما بد بوده...

من: خب موضوع هم در مورد همین چرای خشکسالی و تاثیر اون بر زندگی ماست، بحث تغییرات آب و هوایی تو دنیا شناخته شده است برای این می خواستم پوستر روی بیل بورد بره تا چشم مردم با این مفهوم حداقل آشنا بشه...

آقای مدیریت روابط عمومی سازمان: خب من که گفتم امسال به دلیل خشکسالی با کمبود بودجه روبه رو هستیم. هزینه های جانبی رو سعی داریم حذف کنیم. راستی شما بخش تغییرات آب کار کردین یا تغییرات هوا؟

...

کسی چه میدونه شاید حذف هزینه های جانبی هم یه پیامد گرم شدن زمین و تغییرات آب و هوایی باشه!

بهتر دیدم قبل از اینکه کل برنامه هزینه جانبی بشه بی خیال تمام برنامه ها بشم. Schneider Huffman هم که نیست...

خدا رو شکر خیلی ناگهانی برنامه یک هفته ای کلاس های آموزشی انجمن دیابت تهران پیش اومد. 20 تا 25 مهر!

فعلا برای اینکه با دلیل موجه و باکلاس تونستم فرار کنم دوازده هزار و دویست و شونصد تا خوشحالم!


۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

مهر و مدرسه

الان چند سالی هست که دیگه اول مهر خیلی رنگ و بوی سالهای دور رو برای من نداره و فقط از ترافیک صبح و صدای یه دانش آموز احتمالا بچه مثبت سر صف و بعد داد و فریادهای لبریز از دستور و نصیحت برنامه صبح گاهی یه خانم مدیر یا یه خانم ناظم یه دبستان دور و بر خونه، می شه فهمید خبرایی هست...

سالهای اول دبستان با سالهای آخر جنگ همزمان بود. اون سالها این طوری بود که اول مهر مدرسه از ما پول می گرفت و مقادیری دفتر و مداد و پاک کن و مداد تراش با کیفیت(!) به ما می داد! البته این سنت تا سالهای بعد از جنگ هم ادامه داشت، تقریبا تا پایان دبستان...

دفتری که از فرط نازک و بی کیفیت بودن کاغذش نمی شد روش چیزی نوشت، مدادی که در حد مداد طراحی H5 رنگ داشت، پاک کنی که سیاه می کرد و مداد تراشی که نمی تراشید...!

از این لوازم التحریر لوکس دیگه خیلی وقته خبری نیست، ولی یکی دو ماه پیش چند تا از اون دفترهای سوپر دولوکس رو پیدا کردم.

نوستالژی بود که فوران می کرد! صف... پرتقال قاچ خورده... زنگ خونه... نیمکت... جامدادی... جلد کردن کتاب... کارنامه... بیست... مداد رنگی لیرا... معلم هایی که همه مثل هم بودن... گچ... تخته سیاهی که نمی دونم چرا همیشه سبز بود...!







دلیل انتخاب همچین طرح عجیب و غریبی برای جلد دفتر بچه مدرسه ای ها رو هیچ وقت نفهمیدم...






چی و چی عبادت است؟ چرا این عمو تو خودش شکسته ؟




100 برگ: ریاضی و علوم...
60 برگ: تاریخ، جغرافیا، دیکته، دینی...
40 برگ: مخش!






سال های بعد ما از داشتن چنین Luxury که همانا دفتر خط کشی شده بود برخوردار شدیم!





دفتر 2 خط برای زبان و یاد گرفتن This is a book و How are you و Mr. Alavi is a teacher! از همه جالب تر اصرار معلم زبان در مورد مفید تر بودن دفتر دو خط بر سایر گزینه ها بود!

۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

خلا


در مدت برگزاری المپیش* گاه و بی گاه پای تلویزیون بودم و در حال لذت بردن از دنیایی از رنگ و هیجان و احساسات و کیفیت(!)

هرچند که همزمان در حال حرص خوردن از حضور کم رمق و کم رنگ و کم تعداد ایران در این جشنواره هم بودم.

و همینطور در حال تعجب کردن از واکنش مدیران بخش ورزش که "هدف ما شرکت در المپیک بوده نه آوردن مدال". واقعا ما با اینهمه جوانمردی در طول تاریخ چه کنیم؟

3-4 روز اخیر چندین بار پیش اومد که بنا به عادت تلویزیون رو روشن می کردم و منتظر دیدن یه مسابقه یا مراسم اهدای مدال می شدم ولی خب خبری از اون دنیای رنگی و آشیانه پرنده و مکعب آب نیست دیگه...

بعد از تمام شدن المپیک با اون اختتامیه بامزه( به خصوص تغییر تم برنامه در انتها از آسیایی به اروپایی و استفاده از نشانه هایی مثل ایستگاه اتوبوس، اتوبوس دو طبقه و چتر که دقیقا ذهن ما رو متوجه انگلیس می کرد)، دچار خلاء شدم و روابط من با تلویزیون داره به همون کدورت سابق بر می گرده!

دارم به این موضوع فکر می کنم پس خود مردم چین، البته بیشتر پکنی ها، که 8 سال با رویای برگزاری المپیک زندگی کرده بودند و با روزمره ای که حتما با المپیک گره خورده بوده، با این خلاء چه خواهند کرد؟

*المپیک در شبکه ARD






















۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

تیر، مرداد، شرجیور!

آخرین روز مرداد، هوا بس ناجوانمردانه بد بود!

گرمای نزدیک 50 درجه و رطوبت بالای 90 درصد... خب اینکه بگم همه جا مثل سونای مرطوب می شه، انگشتای دستتون به هم می چسبه، نفستون بند میاد، چنددقیقه راه رفتن در همچین هوایی از زندگی نا امیدتون می کنه و... این چیزی رو از سختی مساله توضیح و شناسوندن شرجی کم نمی کنه! بحث بر سر چیستی و ماهیت این پدیده امری ذهنی نیست و الزاما تجربی است! خدایتان نصیب کناد!

آیا ما باید در طول زندگی هر سال بخار پز شویم ؟

وآیا با گرد و غبارهای اخیر چه باید کرد؟

و آیا Difficalty زندگی در این منطقه جغرافیایی چقدر قراره بالا بره؟

و آیا از رنجی که از این آب و هوا می بریم یا چی؟

۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

نیازمندی ها

فوری فوری

به تعدادی واژه یا اصلاح معادل باخت، واگذار کرد، از دور رقابت ها کنار رفت و مغلوب حریف شد، جهت ارائه متنوع و غیرتکراری نتایج تیم های ورزشی ایران، در المپیش* 2008 پکن در اخبار داخلی نیاز داریم.

(ستاد حوادث غیر مترقبه)
* همان المپیک در گویش شبکه ARD

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

دکمه های زندگی

از اونجایی که نویسنده این وبلاگ علاقه مفرطی به دنبال کردن تبلیغات و آگهی، در هر رسانه ای داره گاهی یک آگهی تلویزیونی می تونه روز نامبرده رو عوض کنه و یا نظرش رو در مورد زندگی. یا سبب بشه به طرز کودکانه ای از هنر و ظرافت و علم و تکنیک به کار رفته ذوق کنه و در شرایطی حتی می تونه نامبرده رو مجبور کنه گاهی فکر کنه ...

تبلیغ هندی کم سونی با جمله به شدت فلسفی و روانشناسانه و تاثیر گذار " زندگی دکمه باز گشت ندارد" یکی از همین ها بوده. اما به دلایلی نویسنده مذکور این روزها پس از احساس نیاز مفرط به دکمه stop یا حداقل forward( گذشته ازbackward ) یا حتی pause در زندگی خویش، به عنوان راهکاری برای دوری از شرایط فرسایشی موجود، به شدت در این فکر فرو رفته (هر چند مثل همیشه دیر) مگر زندگی به جز دکمه play، دکمه دیگه ای هم داره؟

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

تسلیت

من این روزا خیلی ناراحتم. عکس های پایین رو ببینید تا بدونید که من عزادار کاکتوس تار عنکبوتی عزیزم هستم... وقتی میگن زمین گرم شده یعنی شاید کاکتوس ها هم نتونند گرما رو تحمل کنند... امسال این تنها کاکتوسی نبود که تمام شد...


نامبرده در زمان حیات...


من حتی نتونستم یکی از این جوونه ها رو نگه دارم...



یه نمونه دیگه کاکتوس رو هم می تونید بینید که دیگه نیست...

...و بالاخره تمام شد.


۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

مانیفست

به مناسبت مرداد شدن، توضیح این که چرا اینجا همیشه مرداد است رو بد ندونستم. لازمه که بگم تا این لحظه هیچ اتفاق خاصی تو مرداد برای من نیفتاده. نه تنها من همچین روزای گرمی به دنیا نیومدم بلکه هر کی رو حالا به یه عنوانی دوست دارم هم همچین حرکت پیچیده ای رو تو این ماه مرتکب نشده! با هیچ کس هم تو این ماه آشنا نشدم! و کلا هیچ اتفاق مهمی تو این ماه نیفتاده ...

تنها اتفاقی که هر سال تابستون و در ماه مرداد با حداکثر توان برای من وتمام کائنات این حوالی اتفاق می افتدنزدیک شدن به نقطه ذوب است! این جا رو می تونید ببینید تا باور کنید.

دیروز، دوشنبه دمای هوا از 56 هم گذشته بود، امروز هم خواهد گذشت...

خلاصه اینکه هر گونه وابستگی عاطفی بین خویشتن خویش و این ماه و حتی رنگ زرد و قرمز و نارنجی و سایر رنگ های وابسته رو تکذیب می کنم. رنگ قالب وبلاگ خبر می دهد از سر درون!

مرداد جبری هست که تا مرداد سال بعد در حال متاثر شدن از پیامدهای اون هستیم...

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

پایان فصل سرد امسال

پرونده انواع و اقسام کنکورهای امسال و از همه مهمتر و سرنوشت ساز تر کنکور سراسری دانشگاه های دولتی وکمی کمتر دانشگاه آزاد آخر هفته پیش بسته شد. به نظرمن قضیه کنکور احمقانه ترین حرکت جمعی است که تو ایران اجرا می شه و هر سال یک سری خانواده تو ایران در گیر خواهند شد. 18-17 سالگی به هیچ وجه مناسب سرنوشت ساز بودن و تصمیم گرفتن در مورد آینده نیست. هرچند که تنها چیزی که مهم نیست تصمیم خود داوطلب هست.

تا جایی که می دونم تقریبا همه جای دنیا بعد از دبیرستان یکی دو سال رو به عنوان کالج یا پیش دانشگاهی یا هر اسم دیگه هویجوری درس می خونند تا بفهمند از چی خوششون میاد بعد تصمیم نهایی رو می گیرند. که باز هم اگه با رشته انتخابیشون حال نکردند راه برگشت دارندو از 18 سالگی اتیکت نمی خورند. خیلی بده جایی زندگی کنی که مثل تولد و مرگ، انتخاب رشته تحصیلی و به دنبال اون کار یک بار برای همیشه باشه.

نمی دونم شما این صحنه رو دیدید یا نه؟ روز کنکور جلوی حوزه ها چقدرپدر و مادر جمع می شن و زیر لب دعا می خوونن و تسبیح و گاهی اشک و ... به شدت ناراحت کننده است. تن دادن این همه آدم به همچین وضعیتی ... آخه این مدل دانشگاه رفتن که تو نص صریح اسلام نیومده!

خب به هر حال همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد دیگه!!!